لطفا کمي صبر کنيد...

|
تنهاترین تنها آری اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست
|
من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،اما می شود کمی کمکم کنید!آی جماعت…شماها دقیقا چه رنگی هستید؟... شهر من اینجا نیست !اینجا…آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!و جالب تر !اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکندتا میزبان سیاهی دیگری باشد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست می دارند!و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!.من به دنبال دیارم هستم,شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!...آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …...
[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 23:15 ] [ هستی ]
[ ]
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه؟
[ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ] [ 23:25 ] [ هستی ]
[ ]
راهی برای رفتن [ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:14 ] [ هستی ]
[ ]
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و
اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. .... ای کاش این کار رو کرده بودم ................." [ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 13:30 ] [ هستی ]
[ ]
صدای موزیک را زیاد تر کنید [ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 12:31 ] [ هستی ]
[ ]
براﮮ بعضـــﮮ בرבها نــﮧ میتواלּ گریــــــــﮧ کَــرב...
نــﮧ میتواלּ فریــــــآב زב : براﮮ بعضـــﮮ בرבها فقـــط میتواלּ نگــــاه کَرב و بــﮮ صـــــבا شکستــ .
![]() [ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 12:29 ] [ هستی ]
[ ]
از ماورای یک احساس قشنگ تپش های قلب تو را می شنوم
بر دل پائیزی من می باری و سیراب
میکنی درختان دلم راکه بارور می شوند و شکوفه می دهنددر بهار دل
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 22:58 ] [ هستی ]
[ ]
دستم به تو که نمی رسد فقط حریف واژه ها می شوم ! گاهی هوس می کنم تمام کاغذهای سفید روی میز را از نام تو پرکنم … تنگاتنگ هم بی هیچ فاصله ای !! از بس که خالــی ام از تو … از بس که تو را کـم دارم … آخر مگرکاغذ هم زندگی می شود ؟
[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 22:57 ] [ هستی ]
[ ]
چــه دمدمــــی مــزاج شـده احـساســم
گـــاهــــی آرام . . .
گـــاهــــــی بــارانی . . .
" چـه بی ثـبـاتـــــــم بـی تــــــو" [ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 22:42 ] [ هستی ]
[ ]
[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 20:8 ] [ هستی ]
[ ]
هیچکس ویرانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
آن که با آغاز من مانوس بود
[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 19:49 ] [ هستی ]
[ ]
[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 22:23 ] [ هستی ]
[ ]
[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 14:27 ] [ هستی ]
[ ]
دستخوش تغییراتم [ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 14:7 ] [ هستی ]
[ ]
[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 22:24 ] [ هستی ]
[ ]
صبر کردن دردناک است
فراموش کردن دردناک تر ولي از اين دو دردناک تر اين است که ندانی بايد صبر کنی يا فراموش
[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 23:32 ] [ هستی ]
[ ]
خدایا آلودگی آدمها از حد هشدار گذشته،دنیا رو چند روز تعطیل نمی کنی ؟ [ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 12:34 ] [ هستی ]
[ ]
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت
و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند. [ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 14:7 ] [ هستی ]
[ ]
وقتی تواوج دوست داشتن باشی وباتمام وجودت کسی رودوست داشته باشی ودرست توهمون لحظه ببینی همه چیزخواب وخیال بوده،تولحظه ای که همه ی آدماروتوشادی خودت سهیم می کنی ببینی که خودت غمگین ترین آدم هستی ،وقتی که فکرمی کنی پات رو،جای محکمی گذاشتی اماوقتی که خوب نگاه میکنی می بینی که زیرپات خالی هست،وقتی که باورنکنی که همه چیزدروغ بوده وتوی نهایت ناباوری به باورنابودی همه اون عشق وعلاقه برسی جوری بی صدامی شکنی که هیچ کس حتی خودت هم صداش رونمی شنوی. [ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 23:1 ] [ هستی ]
[ ]
روزی
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و در وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت خداوند فرمود: این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست،
[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 9:20 ] [ هستی ]
[ ]
اگر به خاطر حرف دیگران از دنبال کردن اهداف خود عقب نشینی کنید گویی به طور ضمنی به انها می گویید: برای من نظر شما درباره زندگی از نظر خودم مهمتر است من برای جلب رضایت شما می کوشم تا انچه از دستم بر می اید انجام دهم . وین دایر [ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 9:15 ] [ هستی ]
[ ]
در خویش خستهام!تکرار میشود همهی لحظههای درد دیگر ستارههای یخی نیز رفتهاند… ماه از درونِ شب به زمین فحش میدهد بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکستهاست هر چیزِ تازه در دلِ من میشود سیاه هر چیزِ خوب تو گویی دروغ بود
[ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ] [ 12:48 ] [ هستی ]
[ ]
آنقدر اینجا تاریک است که صدایم از ته چاه می آید
کسی اینجا گم شده یابنده ای هست؟
صدایی نیست... گوش هایم گرفته شاید صدایی باشد گم شده در دل این تاریکی همچون من همچون ما ، من و صدایم ، که از ته چاه می آییم ...
آن قدر اینجا تاریک است که صدا به صدا نمی رسد
[ سه شنبه نهم خرداد 1391 ] [ 11:14 ] [ هستی ]
[ ]
شکایتی نداشتم از گردون
گرچه هیچ برای من چرخ نزد هیچ. دست هایم را ، در یک بعد از ظهر گرم. کاشتم با تفنگی زیر درخت هلو آن طرف باغچه. و فریادی در ذهنم هرشب تکرار میکند : تمام شد. کاش میشد گلوله ای داشتم در مشت.
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:16 ] [ هستی ]
[ ]
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:59 ] [ هستی ]
[ ]
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا» پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟ چهل روبل . نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید.. شما دو ماه برای من کار کردید. دو ماه و پنج روز دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. سه تعطیلی .. . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد.. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟ چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت. و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .. فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفشهای «وانیا » فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تا دیگر کم میکنیم. در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید… « یولیا واسیلی اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم. - امّا من یادداشت کردهام خیلی خوب شما، شاید … از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید.. طفلک بیچاره ! من فقط مقدار کمی گرفتم… در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر. دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . .. یکی و یکی. یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .. به آهستگی گفت: متشکّرم! جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟ به خاطر پول. یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟ در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند. - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده. ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.. بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم! پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 14:54 ] [ هستی ]
[ ]
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:58 ] [ هستی ]
[ ]
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم… [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ هستی ]
[ ]
يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم سرشار مي کند و مي شود از آنجا خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد يک پنجره براي من کافيست ![]() [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:15 ] [ هستی ]
[ ]
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:1 ] [ هستی ]
[ ]
|
|
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |